کد خبر: 4342673
تاریخ انتشار : ۰۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
سین مثل سرباز/ ۵

قدرتمندترین ارتش بشریت  

کادر درمان، پزشکان، پرستاران و نیروهای هلال احمر، فرشتگان خاکی این روزگارند که با دست‌های خونین و روپوش‌های چروکیده، اجازه ندادند امید زیر آوار خباثت‌ها و بلایا دفن شود.

بی‌دفاع‌ترین، اما قدرتمندترین ارتش بشریت نوروز امسال برای ایران، نه فقط تقویم، که یک روایتِ متفاوت از زیستن است؛ تقارنِ آغاز سال با طعم تلخ حمله و شهادت، سفره‌ هفت‌ سین این خانه را با بوی باروت و عطر ایثار آمیخته است. ایکنا در این هنگامه که مرزهای مقاومت با خون سربازان و فرماندهان حراست می‌شود، قصد دارد در قالب یک مجموعه‌ نوشتار، پای «سینِ» دیگری را به این سفره باز کند: «سین مثل سرباز». در هر بخش از این سلسله مطالب، یک بُعد از حقیقتِ «سرباز» را مدنظر قرار می‌دهیم. همراه ما باشید در روایت پنجم که به موضوع سربازان بی‌سنگر اختصاص دارد.

آیا تاکنون درباره سربازان بی‌سنگر شنیده‌اید؟ می‌دانید آنها کیستند؟ اصلاً تا حالا به مفهوم عمیق و لرزاننده «سرباز بی‌سنگر» فکر کرده‌اید؟ برای من، سرباز بی‌سنگر یک استعاره شاعرانه نیست؛ یک واقعیت مشخص در خیابان‌ها، بیمارستان‌ها و میان آوارهای شهر است. برای من، سرباز بی‌سنگر، کادر درمان هستند. دکترها هستند. پرستاران هستند و بچه‌های بی‌ادعای هلال احمر.

آنها لباس خاکی نمی‌پوشند؛ یونیفرمشان یا یک روپوش سفید است که خیلی زود بوی الکل و بتادین می‌گیرد، یا یک جلیقه سرخ‌رنگ که در تاریک‌ترین شب‌های بحران، تنها نقطه امید یک مصدوم زیر آوار مانده است. سلاحشان تفنگ نیست؛ گوشی پزشکی، دستگاه شوک، بانداژ و دست‌های خالی اما ماهری است که برای عقب راندن مرگ می‌جنگند. و مهم‌تر از همه، آنها هیچ کیسه شنی و هیچ سنگری ندارند تا پشت آن پناه بگیرند. سینه آن‌ها همیشه سپر بلاست؛ در برابر ویروس‌های ناشناخته، در برابر پس‌لرزه‌های ویرانگر و در میان دود و باروت انفجارها.

آنها همیشه وسط ماجرا هستند

قانون نانوشته بحران‌ها این است که وقتی فاجعه اتفاق می‌افتد، غریزه بقا به انسان فرمان می‌دهد که فرار کند. دور شود. جانش را بردارد و به امن‌ترین نقطه ممکن پناه ببرد. اما در همین لحظاتی که سیل جمعیت در حال فرار از مرکز خطر است، گروهی دیگر دقیقاً در جهت مخالف می‌دوند؛ درست به سمت قلب فاجعه. اینها کسانی هستند که زلزله باشد، جنگ باشد، اغتشاشات و اعتراضات خیابانی باشد، بیماری عجیب و غریبی پیش بیاید، تصادف زنجیره‌ای و مهیبی اتفاق بیفتد، کسی مریض شود و هر اتفاق منتظره یا غیرمنتظره‌ای که بوی خون و مرگ بدهد بیفتد می‌آیند وسط ماجرا.

برای آنها فرقی نمی‌کند کسی که روی زمین افتاده، چه عقیده‌ای دارد، اهل کجاست، یا اصلاً در کدام سمت ماجرا ایستاده است. قسم‌نامه‌ای که در خلوت خود و در پیشگاه وجدانشان یاد کرده‌اند، تنها یک متغیر را به رسمیت می‌شناسد: «جان انسان». در دنیایی که مدام در حال خط‌کشی و دسته‌بندی آدم‌هاست، کادر درمان و نیروهای امدادی، بی‌طرف‌ترین و در عین حال، متعهدترین قشر جامعه‌اند. وقتی خیابان ملتهب است، وقتی آسمان بمب می‌بارد، یا وقتی زمین دهان باز می‌کند، آنها فرصتی برای تحلیل‌های سیاسی یا جامعه‌شناختی ندارند؛ تنها چیزی که می‌بینند، خونریزی‌ای است که باید بند بیاید، تنفسی است که باید برگردد و نبضی است که زیر انگشتانشان در حال ضعیف شدن است.

پیه همه چیز را به تنشان مالیده‌اند

حافظه ما گاهی زود گرد و غبار فراموشی می‌گیرد، اما بیایید کمی به عقب برگردیم. یادتان هست چندین سال قبل، حدوداً سال ۱۳۹۸ بود که کابوس وحشتناک کرونا شروع شد؟ روزهایی که خیابان‌ها خلوت شد، کرکره‌ها پایین آمد و حتی اعضای یک خانواده از ترس ابتلا، از هم فاصله می‌گرفتند. ناشناخته بودن این ویروس، ترسی فلج‌کننده به جان دنیا انداخته بود. در آن روزهای دلهره‌آور، خط مقدم این بیماری چه کسانی بودند؟ 

در حالی که ما پشت درهای بسته خانه‌هایمان، مشغول ضدعفونی کردن خریدهای روزمره بودیم، آنها کادر درمانی بودند که پیه همه چیز را به تنشان مالیده بودند و برای نجات من و شما تلاش می‌کردند. آنها وارد بخش‌هایی می‌شدند که هوایش آغشته به مرگ بود. ساعت‌های طولانی، در لباس‌های عایق و پلاستیکی که نفس کشیدن در آنها شبیه حبس شدن در یک سونای بدون اکسیژن بود، کار می‌کردند. ماسک‌هایی که رد عمیق و کبودشان روی صورت پرستاران و پزشکان می‌ماند، مدال‌های افتخار این جنگ خاموش بود. 

آنها می‌دانستند هر سرفه بیمار، می‌تواند حکم مرگ خودشان را امضا کند. بسیاری از آن‌ها هفته‌ها و ماه‌ها فرزندانشان را در آغوش نگرفتند مبادا ناقل بیماری باشند. بعضی‌هایشان روی همان تخت‌هایی که تا دیروز از بیماران پرستاری می‌کردند، جان دادند. در آن جنگ نابرابر بیولوژیک، کادر درمان ثابت کرد که واژه «ایثار» هنوز در فرهنگ لغات انسان مدرن زنده است.

اولین گروهی که همیشه خودش را می‌رساند

از بیماری که بگذریم، خشم طبیعت نیز همیشه جولانگاه این سربازان بی‌سنگر بوده است. در زلزله‌ها چه، یادتان هست؟ وقتی زمین با تمام قوا می‌لرزد، دیوارهای آجری و سقف‌های بتنی در کسری از ثانیه روی سر آدم‌ها آوار می‌شوند. گرد و خاکی غلیظ آسمان شهر را می‌گیرد و صدای ناله و شیون از هر گوشه به گوش می‌رسد. در آن لحظات اولیه که به «ساعات طلایی» نجات معروف است، اولین گروهی که می‌روند برای کمک چه کسانی هستند؟ آنها بچه‌های هلال احمرند.

همان جوان‌هایی که شاید در روزهای عادی در خیابان از کنارشان بی‌تفاوت رد می‌شویم، اما وقتی بوی مرگ از زیر خروارها خاک به مشام می‌رسد، با دست‌های خالی، با بیل و کلنگ و با سگ‌های زنده‌یابشان روی آوارها می‌خزند. آن‌ها شب‌های سرد و استخوان‌سوز مناطق زلزله‌زده را بیدار می‌مانند. دلهره پس‌لرزه‌هایی را که هر لحظه ممکن است بقایای ساختمان‌ها را روی سرشان خراب کند، به جان می‌خرند تا شاید صدای ضعیف کودکی را از زیر یک کمد شکسته بشنوند. لحظه‌ای که یک امدادگر هلال احمر، کودکی غرق در خاک را زنده از تاریکی آوار بیرون می‌کشد و به آغوش نور برمی‌گرداند، یکی از خالص‌ترین و باشکوه‌ترین سکانس‌های آفرینش است. 

دلدادگی از جنس کمک

اصلاً همه اینها را بگذارید کنار. بگذارید از دلدادگی و جنونی حرف بزنیم که در همین روزهای جنگی، در خاورمیانه‌ای که بوی باروت می‌دهد، در حال رخ دادن است. در جنگ ۱۲ روزه، در جنگ کنونی و در میانه درگیری‌هایی که آسمان را از شلیک موشک‌ها و بمباران‌ها روشن و تاریک می‌کند، امدادگری وارد مرحله‌ای جنون‌آمیز از شجاعت شده است. وقتی منطقه‌ای بمباران می‌شود، خیابان‌ها با تلی از نخاله، تکه‌های ساختمان، ماشین‌های سوخته و شیشه‌های خرد شده مسدود می‌شوند. در این شرایط، آمبولانس‌ها با آن جثه بزرگ و سنگین، در ترافیک وحشت و آوار گیر می‌افتند و ثانیه‌هایی که هر کدام به ارزش جان یک انسان است، از دست می‌روند.

اینجا کادر درمان منتظر نمی‌مانند. هلال احمر و نیروهای درمان با موتور در سطح شهر می‌روند. اگر جایی بمباران شود، تا زمانی که ماشین اورژانس می‌رسد، کمک‌های اولیه را انجام می‌دهند. تصور کنید؛ در حالی که صدای جنگنده هنوز زوزه می‌کشد و گرد و غبار ناشی از انفجار فرو ننشسته، موتورسواری با جلیقه امدادی از میان دود غلیظ بیرون می‌آید. او از روی تکه‌های بتن و میلگرد عبور می‌کند، موتور را همان‌جا در خیابانی که هنوز خطر حملات بعدی یا فرو ریختن ساختمان‌های نیمه‌ویران در آن وجود دارد، رها می‌کند و با یک کیف احیا به سمت مصدومان می‌دود. 

این دیگر فقط پزشکی نیست؛ این یک عملیات استشهادی برای نجات زندگی است. آن‌ها روی زمین پر از خرده شیشه زانو می‌زنند، زیر بارش احتمالی ترکش‌ها و آوار، شریان‌های پاره شده را می‌بندند، به سینه‌های از کار افتاده شوک می‌دهند و در میان جیغ و فریاد بازماندگان، سعی می‌کنند تمرکز خود را برای بستن یک تورنیکت(رگ‌بند) یا باز کردن راه هوایی بیمار حفظ کنند.

دیدنِ صحنه‌هایی از جنس درد

ما از دور اخبار را می‌خوانیم. عکس‌هایی را که با فیلترها و کادربندی‌های رسانه‌ای ملایم شده‌اند تماشا می‌کنیم و شاید چند قطره اشک هم بریزیم. اما واقعیت کف میدان، خشن، بی‌رحم و به شدت خون‌آلود است. آنها جانشان را کف دستشان می‌گیرند. آنها صحنه‌هایی را در این جنگ می‌بینند که دل‌ آدمی از دیدنشان می‌شکند.

بدن‌های سوخته، دست و پاهای قطع شده، کودکانی که از شدت موج انفجار توان حرف زدن ندارند و صورت‌هایی که دیگر قابل شناسایی نیستند. یک انسان چقدر باید ظرفیت روانی داشته باشد تا وقتی مادری نوزاد غرق به خونش را روی دست‌های او می‌گذارد، از هم نپاشد؟ پرستاری که در تریاژ یک بیمارستان صحرایی یا اورژانس شهری درگیر جنگ ایستاده، باید در کسری از ثانیه تصمیم بگیرد که به چه کسی رسیدگی کند و چه کسی را به خاطر وخامت حالش رها کند تا روی نجات افراد قابل احیا تمرکز کند. این تصمیمی است که روح انسان را می‌خراشد و تا آخر عمر رهایش نمی‌کند.

آنها مجبورند احساسات خود را در عمیق‌ترین نقطه قلبشان دفن کنند تا دست‌هایشان هنگام بخیه زدن نلرزد. آن‌ها حق ندارند همان لحظه عزاداری کنند، حق ندارند از حال بروند و حق ندارند رو برگردانند. چشم‌های یک پزشک اورژانس یا یک امدادگر هلال احمر، آرشیوی از تاریک‌ترین و تلخ‌ترین تصاویر این جهان است؛ تصاویری که شب‌ها، وقتی شیفت تمام می‌شود و در خلوت خانه چشم‌هایشان را می‌بندند، مانند یک فیلم سینمایی ترسناک از جلوی چشمشان رد می‌شود.

سربازانی برای تمام فصول

روزی که جنگ‌ها تمام شوند، روزی که ویروس‌ها مهار شوند و زمین از لرزیدن بایستد، تاریخ‌نویسان شاید فقط نام ژنرال‌ها، سیاستمداران و فرماندهان جنگی را در کتاب‌ها ثبت کنند. شاید مجسمه‌های برنزی آن‌ها را در میدان‌های شهر نصب کنند. اما قهرمانان واقعی، کسانی که شیرازه پاره‌پاره شده انسانیت را دوباره به هم کوک زدند، همان سربازان بی‌سنگرند.

همان کسانی که بدون شلیک حتی یک گلوله، بزرگترین پیروزی‌ها را به دست آوردند: پیروزی زندگی بر مرگ. کادر درمان، پزشکان، پرستاران و نیروهای هلال احمر، فرشتگان خاکی این روزگارند که با دست‌های خونی و روپوش‌های چروکیده، اجازه ندادند امید زیر آوار خباثت‌ها و بلایا دفن شود. آنها به ما یادآوری می‌کنند که تا زمانی که کسی هست که جانش را برای نجات جان دیگری به خطر می‌اندازد، دنیا هنوز جای کاملاً تاریکی نشده است. اینها سربازان بی‌سنگر ما هستند؛ بی‌دفاع‌ترین، اما قدرتمندترین ارتشی که بشریت تا به حال به خود دیده است.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
captcha